فصل نه- نوشتن در مورد سربازی که از جنگ برگشته است
دوست ندارم در مورد جنگ بنویسم. در واقع هیچیک از نویسنده های ایرانی دوست ندارند در مورد جنگ بنویسند. تنها کتاب درست و حسابی در مورد جنگ، خاک سوخته احمد محمود است. من جنگ را با گوشت و پوستم حس کرده ام. درد کشیده ام، وحشت کرده ام، هر شب تا دم مرگ رفته ام و برگشته ام. چطور با خونسردی در مورد جنگ بنویسم؟ در مورد سربازی که از جنگ برگشته؟ چه راحت می گوید: یک جنگ خیالی. عامو! جنگ خیالی چیه؟ کشور من هشت سال در آتش جنگ سوخت و جزغاله شد. افراد زیادی را می شناسم که هنوز که هنوز است دارند مشت مشت قرص اعصاب می خورند. هنوز که هنوز با شنیدن یک صدای بلند، از وحشت خشک می شوند. اعصاب شان بقدری تحریک پذیر است که زن و بچه شان از دست شان عاصی هستند. افرادی که می شناسم که تا به حال سه همسر عوض کرده اند و به چهارمی رسیده اند. چه بچه های داغانی هم دارند. افرادی را دیدم که سینه شان خس خس می کند و به زحمت نفس می کشند. به لطف بمب های شیمیایی... الان فقط تک و توکی از آنها باقی مانده اند. بیشترشان تا به حال بالاخره شربت شهادت را سرکشیدند. افرادی می شناسم با ترکشی در پا، در سر، در گردن، کنار قلب ... که زندگی شان به مویی بند است. آن ها که دست و پا و نیمی از صورتشان را از دست داده اند که... چطور در موردشان بنویسم؟ خیلی تلخ است و دلم نمی خواهد به داخل ذهن شان بروم. عظمت فداکاری آنها مرا مبهوت می کند. چه آنان که در جبهه ها شهید شدند و چه آنان که صدمه دیده برگشتند و لنگان لنگان زندگی کردند. فکر کردن به آنها که الله و اکبرگویان روی مین ها دویدند، خون را در رگهایم منجمد می کند. نه! دوست ندارم در مورد جنگ بنویسم و دوست ندارم در مورد سربازی بنویسم که از جنگ خیالی برگشته است.
برچسب:
نویسنده: آدرین قنبری