وارد اورژانس شدم. خبر داده بودند مجروحی آورده اند. با عجله روپوش پوشیده، مقنعه کج و کوله را روی سرم انداخته و به طرف اورژانس دویده بودم. وقتی در اتاق را باز کردم، احساس تهوع کردم. دلم پیچ خورد و زرداب تلخی را ته کامم حس کردم. داشتم بالا می آوردم. مجروح، کارگری بود که پارچه قرمز به دستش داده بودند تا کنار جاده بایستد و تکان بدهد. مثلا خبر بدهد که آن جلوتر ماشین آبیاری یا یک کوفت کاری دیگر ایستاده است. یک علامت سیار هشدار. و چه بلایی به سرش آمده بود؟ با مغز متلاشی روی میز اورژانس داشت جان میداد. مجروح زیاد دیده بودم، ولی هیچوقت ندیده بودم اینطوری مغز یکی پخش و پلا شده باشد. مغز که چه عرض کنم، ماده ای سفید و سرخ که از شکاف بزرگ جمجمه بیرون زده و روی تخت ریخته بود. چشمان مرد بسته بود. آیا انتظار داشتم با من حرف بزند. هنوز دم در ایستاده بودم و به منتظر ترسناک مغز له و لورده نگاه می کردم. به سمت سطل زباله دویدم و عق زدم. باز هم عق زدم. شکمم خالی بود. آن روز آنقدر شلوغ بود که وقت نکرده بودم ناهار بخورم. فقط زردآب بود. پاهایم سست بود. دستم را به دیوار گرفتم که روی زمین نیفتم. بهیار مرد، صندلی را جلو کشید که روی آن بنشینم. پرستار زن برایم آب آورد. یک لیوان پلاستیکی کوچک که با آب خنک پر شده بود. تازگی در راهرو دستگاه آب خنک کن گذشته بودند. خجالت می کشیدم. پیشانی ام غرق عرق بود و دست هایم می لرزید. با چشم های گشاد به مغز خونالود مرد کارگر زل زده بودم. هنوز او را معاینه نکرده بودم. در واقع هنوز به او نزدیک نشده بودم. مجروح نامنظم نفس می کشید. سرم گیج رفت. بهیار مرد داد زد: مواظب خانم دکتر باشید که زمین نیفتد. پرستار زن، یک حبه قند به دهانم گذاشت. انتظار داشتم صدای قهقهه هر دو را بشنوم، ولی هیچکس نخندید. شاید بعدا پشت سرم بخندند. مهم نبود. فقط دلم می خواست آنجا نباشم و مجبور نشوم آن مجروح را معاینه کنم.
برچسب:
نویسنده: آدرین قنبری