ساعت پنج صبح با صدای رعد و برق بیدار شدم. آسمون یه جوری گرومپ گرومپ صدا میکرد که انگاری الانه که رو سرم خراب میشه. خواب از سرم پرید، ولی جون نداشتم از جام پاشم. باید تو یه جلسه چرت و پرت شرکت می کردم. از این جلسات مفتی که هیچی از توش برا آدم درنمیاد، ولی یه جوریایی هم خودت را موظف میدونی که در آن شرکت کنی. میخواستم صبح حموم کنم. آخه سلمونی یه جوری موهامو کوتاه کرده که صبحها سیخ سیخ رو سرم وامیسته. می خواستم صبح حموم کنم که خیالم راحت باشه موهام خوب حالت داشته باشه. ولی اصلا جون نداشتم از جام پاشم و حموم کنم. کلا صبحها جون حموم کردن ندارم. من چرا دائم خودمو مجبور می کنم کارهایی انجام بدم که دوست ندارم یا طاقت انجامشو ندارم. دلم نمیخواد به این جلسه هه برم. دلم نمیخواد صبح حموم کنم. بعد هی خواب دیدم و هی خواب دیدم: باورن سیل آسا میاد، خیابونا رو آب گرفته، من وسط آب های گل آلود گیر افتادم، خیس و گلی شدم، آسمون گرومپ گرومپ میکرد... می تونم بهانه بیارم هوا بارونیه. ساعت هفت شد. دیگه باید پا میشدم. آسمون صاف صاف بود لعنتی. غلتی زدم و خودمو تو بغل شوهرم جا دادم: دلم نمیخواد برم.
- خب! نرو! بگیر بخواب بابا تو هم حال داری ها
چشمام باز باز بود. اصلا خواب توش نبود. ولی تنم شل و بیحال بود. افسردگی بود یا بیخوابی و خستگی؟ پا شدم دو تا قرص خواب انداختم بالا و بدون آب قورتشون دادم. سلام خواب خوشمزه، خداحافظ وظایف بیمزه و بیفایده
برچسب:
نویسنده: آدرین قنبری