خرید بک لینک

ببین من ناراحت شدم. الان بغض کردهام و دارم تمام مواردی که در طول چند سال اخیر رخ داده به خاطر میآورم. حتی اولین دعوامان را. دارم به خودم می گویم: هیچوقت دوستم نداشت. از اول هم دوستم نداشت. آره! دارد خون خونم را میخورد. می دانم که نباید از اول اینطوری بهت حمله کنم، اما اصلاً حوصلهاش را ندارم. بعلاوه تو که این نامه را نمیخوانی. دارم برای خودم آن را مینویسم. من ناراحت شدم. بغض کردهام و در ذهنم حسابی دارم با تو دعوا میکنم.

سر کار بودم. زنگ زدی: برنامهات چیه؟

- گردگیری و جارو

- پس بیا بریم بگردیم

- کجا؟

- همین دور و بر

- آخه من کار دارم. از برنامه هام عقب می افتم. وقتی خونه کثیف باشه ...

که پریدی در حرفم که

- ای بابا! بیا بریم بگردیم دیگه

تسلیم شدم. این بی قراری در صدایت را دوست ندارم. شاید هم میترسم. شاید حوصله چانه زدن ندارم. شاید از این که به شکلی به برنامههایم میچسبم که انگار قرآن خداست، خجالت میکشم. شاید از این که نمیتوانم کارهای یهویی انجام بدهم و باید برای هر کاری از قبل برنامه ریزی کنم، شرمندهام. شاید فکر میکنم با این طرز رفتارم، شادی را از تو و از خودم میگیرم. بهرحال... هرچی... آن بی قراری در صدایت مرا ترساند. کوتاه آمدم. گفتم:

- حق با توست. هوا خوبه. برویم و بگردیم.

دهها بار بهت گفتم، دوست ندارم برنامه یهویی بریزی. دوست ندارم مرا مثل یک گونی بی ارزش این طرف و آن طرف کنی. از همه بدتر وقتی اینطوری بدون برنامه میخواهیم جایی برویم، سوار ماشین که میشوم، میپرسی: حالا کجا بریم؟ چه کار کنیم؟

چه می دانم! چمچاره مرگ کنیم! خب... یک برنامهای بریز و بعد سریش شو که "راه بیفت بریم یه جایی!"

بلافاصله بعد از تو، مادرم زنگ زد و گفت دارد پیشم میآید. از این کار مادرم هم خوشم نمیآید. چرا خبر نمیدهی؟ چرا فکر میکنی هر وقت بخواهی میتوانی سر من خراب بشوی؟ مگر خانه من، مسافرخانه سراه است؟ دلم خنک شد که گفتم دارم با تو به گردش میروم و نمیتوانم پذیرایش باشم. هم دلم خنک شد و هم عذاب وجدان گرفتم. بعد آمدم خانه و تا ساعت شش و نیم بعد از ظهر چشمم به در خشکید. باز هم خوشحال شدم که نیامدی و هم ناراحت. خوشحال شدم چون توانستم خانه را تمیز کنم و قدری استراحت. ناراحت از این که مرا کاشتی تا علف زیر پایم سبز شود. بهت تلفن کردم. گفتی: وای! اینقدر سرم شلوغ شد که یادم رفت! کوفت و هناق! آسان گرفتم. خندیدم و نشان ندادم ناراحت شدم. ولی من ناراحت شدم. خیلی هم ناراحت شدم. شروع کردم به مرور همه دعواها، همه نادیده گرفته شدنها، همه بی اعتناییها. خارجیها چی میگن؟ taken granted دست کم گرفته شدن. آره! دست کم گرفته شدن، عمق احساس مرا نشان میدهد. زنگ زدم و به تو گفتم. البته با ملایمت. تو عذرخواهی کردی. اما هنوز وسط شکمم دارد گر میگیرد. تپش قلب پیدا کردم. باز هم دارم سخت میگیرم؟ چرا نمیتوانم ساده بگیرم و بگذرم؟ چرا هر موضوعی را بزرگ میکنم و هزار داستان از آن درمی آورم؟ آیا واقعاً مشکل از من است یا تو؟

برچسب: نویسنده: آدرین قنبری تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:25

صفحه بندی