فصل هشت- تغییر لحن به شاعرانه - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 5:25
دستورالعمل کار با ماشین ظرفشویی xa0 عاشقانه برای تو ساخته شده، ای عزیزترینم که دستانت رنجه نشود به شستن البسه عاشقانه برای تو ساخته شده، ای عزیزترینم در کشوری در دوردست، دیار آلمانی ها آلمانی ها را به خاطر داری؟ جهانی را به آتش کشیدند که دن
فصل هشت- نامه برای پیدا کردن لحن - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 5:25
xa0ببین من ناراحت شدم. الان بغض کردهام و دارم تمام مواردی که در طول چند سال اخیر رخ داده به خاطر میآورم. حتی اولین دعوامان را. دارم به خودم می گویم: هیچوقت دوستم نداشت. از اول هم دوستم نداشت. آره! دارد خون خونم را میخورد. می دانم که نباید از اول
فصل نه- مضمون - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 5:25
فصل نه- مضمون مضمون کتاب زایر دشت ستارگان: دستیابی به رشد معنوی از راه انجام مناسک و زیارت حالا فهمیدم که چرا آخر بسیاری از داستان ها، به خودم می گویم: چه بی معنا! مثلا چی میخواست بگه؟ شاید هم به همین دلیل با داستان های کوتاه زیاد ارتباط ب
فصل نه- نوشتن در مورد سربازی که از جنگ برگشته است - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 5:25
فصل نه- نوشتن در مورد سربازی که از جنگ برگشته است دوست ندارم در مورد جنگ بنویسم. در واقع هیچیک از نویسنده های ایرانی دوست ندارند در مورد جنگ بنویسند. تنها کتاب درست و حسابی در مورد جنگ، خاک سوخته احمد محمود است. من جنگ را با گوشتxa0 و پوستم حس
فصل هشت- لحن فرد طرازاول- صحنه تصادف - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 23:36
به سمت دانشگاه رانندگی میکنم. همیشه سروقت به کلاسهایم میرسم. امروز ممکن بودم دیر برسم، چون پسرم آب پرتقال را روی لباسم برگرداند و مجبور شدم لباسم را عوض کنم. در واقع سر ساعت به کلاسم خواهم رسید، ولی من عادت دارم همیشه قدری زودتر از دانشجویان
فصل هشت- لحن محاوره ای- تصادف ماشین - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 15:24
میخواستم از خیابون رد شم. راستش اینور و اونورو نیگا نکردم. وقتی میام شهر دستپاچه میشم. ولی خب... ماشینا باید ملاحظه کنن دیگه. داشتم پامو میذاشتم تو خیابون که یهو یه ماشین مثه موشک اومد. نزدیک بود برم زیر ماشین. یه قدم پریدم عقب و پخش زمین شدم. آر
فصل هشت- لحن داستان: تمرین لحن محاوره ای - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 13:36
ساعت پنج صبح با صدای رعد و برق بیدار شدم. آسمون یه جوری گرومپ گرومپ صدا میکرد که انگاری الانه که رو سرم خراب میشه. خواب از سرم پرید، ولی جون نداشتم از جام پاشم. باید تو یه جلسه چرت و پرت شرکت می کردم. از این جلسات مفتی که هیچی از توش برا آدم درنم
ترسناک ترین خاطره - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 23:00
وارد اورژانس شدم. خبر داده بودند مجروحی آورده اند. با عجله روپوش پوشیده، مقنعه کج و کوله را روی سرم انداخته و به طرف اورژانس دویده بودم. وقتی در اتاق را باز کردم، احساس تهوع کردم. دلم پیچ خورد و زرداب تلخی را ته کامم حس کردم. داشتم بالا می آوردم.